تبليغاتX
دست نوشته های من

دست نوشته های من

زمزمه های تنهایی.......

سلام

دوست خوبم که آهنگ زیبای آقای نیما چهرازی رو برام گذاشته بودید

با کمال میل آهنگ رو میزارم تا دوستان هم استفاده کنند

نیما چهرازی - دریا

دوست دیگه ای که به من لطف دارن و لینک عکسها رو میزارن متاسفانه هیچ کدوم از عکسها باز نشد

و ممنونم از نظر لطفتون و این شعر زیبا تقدیم به دستهای پر مهرتون

بعد از تو

حتی باد هم حرفهایم را نمی شنود

و من

تنها و تنها

حرفهای ناگفته دلم را

با ورق های کاهی دفترم تقسیم کرده ام.
+ نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ساعت 21:35 توسط باران |


حالمان خوب است

هم من

هم سازم

اما تو باور نکن


+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391 ساعت 20:59 توسط باران |


این روزها...!



یا به تو می اندیشم...

یا به این می اندیشم


که چرا به تو می اندیشم؟؟؟==>  


سختـ بود

 

وقتیـ

تو را با دیگریـ  دیدم

 

رفتم

 

و تو  اندیشیـدی

من با یاد دیگریـ

درگیرمـ

ـهنوزبا  کفش هایتـ

در ذهنم راه میروی

با همانـ خندهـ ی دردآلود

و همانـ نگاهـ زیبا

اندکی استراحت کنـ

تا منـ م اندکی زندگی کنم!


+ نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1391 ساعت 20:44 توسط باران |


در سمت توام

دلم باران ، دستم باران
دهانم باران ، چشمم باران

روزم را با بندگی تو پا گشا می کنم ...

هر اذانی که می وزد
پنجره ها باز می شوند

یاد تو کوران می کند ...

هر اسم تو را که صدا می زنم
ماه در دهانم هزار تکه می شود ...

کاش من همه بودم
کاش من همه بودم

با همه دهان ها تو را صدا می زدم ...

کفش های ماه را به پا کرده ام
دوباره عازم توام ...

تا بوی زلف یار در آبادی من است
هر لب که خنده ای کند از شادی من است

زندگی با توست

زندگی همین حالاست...
زندگی همین حالاست...

"محمد صالح علاء"

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391 ساعت 19:55 توسط باران |


 بند بند دلم درد دارد عزیز

از بس دلتنگی هایم را آویزشان کرده ام

اما نه تو می ایی و

نه دلتنگی های من تمام میشود


+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391 ساعت 1:23 توسط باران |


این روزها دلم میخواهد

دلتنگیهایم را بردارم و

دلم را بگیرم کف دستم

ا ز زندگی جدا شوم

و بیایم به قبله گاه چشمان تو

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ساعت 12:48 توسط باران |


چنان شبنم به برگ یاس

چه خوش

اینجا

میان خاطر بارانی ام

میلغزی و

میشویی ام از ...از چی؟

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ساعت 12:47 توسط باران |


این روزها

درست مثل یک کلاف

که دستی نظمش را به هم زده

سردرگمم

کسی حوصله اش نمیشود گره ام را باز کند

رها شوم

میترسم

قیچی شوم

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ساعت 12:47 توسط باران |


من...........

چه گویمت که بیقراریم به گل مینشیند

وقتی گذرت می افتد به خلوتم

بوی باران میدهی

و بغض باران داری

تو نجابت هر چه عاشق

و قداست هر چه عشق با خود میاوری

خنده ات را می آمیزی به نابترین شراب هستی

و میکشانی ام به ورطه جنون

و ارام مینشینی بر نبض اندیشه ام

غزل غزل شعر میسراید نگاهت

و مستم میدارد

باده چشمان به ستیر امده ت

من بی هیچ ارادی

فروغ میشوم

تا بلغزم میان بستری از یادت

گرم و لبالب از عشق

و من میان بهتی از بی هویتی ام

گم میشوم

در تو

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ساعت 12:44 توسط باران |


تمام سهم من..

سلام

چقدر شبیه من شده ای

شبیه دلتنگی هایم

شبیه تمام ثانیه های بیقراری ام

شبیه خودم

دلتنگ که میشوم

میگریمت میان بغض

میخوانمت میان آه

میخواهمت میان آ سمانی ترین دقایق

اما تو نابترین شعر ها را می آفرینی وقتی

واژه های گستاخ را بی رحمانه به هم میدوزی

وقتی چشمانت شاعر میشوند

و نگاهت شعر

وقتی غزل از لبانت آب میخورد

وقتی دستانت بستر میسازند برای پروانه های عاشق

و اندوهم را مچاله میکنی

تا دوباره برویانی ام

تا دلهره هایم را به باد بسپاری

تا دلتنگت شوم

دلتنگ تو که زیبایی مثل شعر فروغ

عاشقانه مثل غزل های حافظ

و تمام سهم تو از من

سکوتیست مملو از دوستت دارم ها

که به زنجیر نگاهم درآمدست

و بغضی به وسعت اقیانوس چشمانت

ومروارید اشک هایی که

باران دلتنگیهایم اند برای

باز آمدنت

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ساعت 12:43 توسط باران |


لبخند بزن......

لبخند که میزنی

سپیده میدمد

طلوع چشمانت شب را میبوسد و میگذارد برای بعد

صبح بر پیشانی میگذاردت و سجده میکند به تو

بیدار میشوم

با رایحه ای از بهار حضورت

با هر پلک زدنی

فصلی به تماشا میگذاری

میوه چهار فصل نگاهت

معجونیست برای عمر

امروز حافظ رو به نیت تو باز کردم به دلم نشست

(چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را

که کس مرغان وحشی را از این خوشتر نمی‌گیرد)

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ساعت 12:42 توسط باران |


مسافر باران

بیا مسافر باران شویم

باد ما را با خود خواهد برد

به ان دوردست ها

آنجا که پروانه ها از دست هایمان اب مبخورند

واقاقی ها به حرمت پاکی دلهایمان به سجده مینشینند

ورعد فریاد حسادت گون نگاه طوفانی آسمان باشد بر قداست ایمانمان

جایی که خورشید در دلمان طلوع کند

بغض را تعبیرکنیم

وهمسایه دیوار به دیوار خدا شویم

بیا مسافر باران باشیم

دنیا را بسپاریم به اهلش

به آنهایی که دلهایشان سنگیست

برویم

به دوردست های دنیا

به افق

جایی که نور است و فقط نور

از جنس خودمان

چشمهایمان را آینه ماه کنیم

بیا برویم لبخند را کشف کنیم مهربانی را و

عشق که میگویند متاعیست گرانبها

آدمهای اینجا رنگ پوستشان با حرفهایشان تغییر میکند

بیا برویم

میترسم میان این همه شلوغی

دوباره گمت کنم

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ساعت 12:42 توسط باران |


 

دنیا را بغل گرفتیم

گفتند امن است هیچ کاری با ما ندارد

خوابمان برد

بیدار شدیم

دیدیم آبستن تمام دردهایش شده ایم.

حسین پناهی

صدای کورس سرهنگ زاده ـ دانلود download

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390 ساعت 9:56 توسط باران |


خوش به حال آدم

که تنها عاشق روی زمین بود

بی هراس از ترس از دست دادن معشوقش

بی پروا ، در عشق بازی های روزانه اش

نه کسی بود که وقت نبودنش ، سد راه حوا شود و متلکی به او بگوید،

نه تلفن داشت که نیمه شب مزاحمی زنگ بزند و فوت کند و بعد او برود توی فکر که

نکند این فلانی باشد که چشمش دنبال حوا بود!

نه پول داشت که بترسد حوا ، هر روز از او مدهای جدید لباس را بخواهد.

نه دختر دیگری بود که با دیدنش , دلش یک جوری بشود.

نه مرد دیگری که با دیدنش ، به حوا بگوید : روسریتو درس کن !

نه ماهواره بود که بترسد حوا با دیدن فیلم هایش هوایی شود.

و نه پارتی بود که مجبور شود برای شاد شدن زورکی ، قرص اکس بندازد بالا.

نه مجبور بود برای ارضای حس چشم و همچشمی حوا ، ماشین بنز چهل میلیونی بخرد…

خوش به حال حوا

که معشوق ترین ، معشوق آدم بود.

نه ترسی از آمدن هوو داشت،

نه ترسی از بالا زدن رگ تعصب همسر.

برگ مویی کفایتش می کرد و گاهی شاید گردن بندی از صدف ، تنها زینتش بود!

نه حسود بود، که چیزی نمی دید برای حسادت ،که حس لاینفک زنانه است.

نه غمی داشت که چرا زن فلانی نشدم که بچه پولدار بود.

مردش ،تمامی دارایی اش بود و عشقش .

که بی گمان حتی اگر یک نفر مرد دیگر روی زمین بود ، خدا را چه دیدی ؟

شاید … چه میدانم ! 

غصه اندامش را نمی خورد که مبادا دور کمرم فلان سانت از دور کمر فلانی بیشتر شود!!

که فلانی ای نبود برای مقایسه اش.

نه آینه ای بود که دماغش را ببیند در آن و دلش هوس کند برای سربالا کردنش برود جراحی

پلاستیک.

و نه دانشگاهی بود که دانشجو شود و اون تو از راه به درش کنند !!!

تنها مردی که دیده بود آدم بود و بالاجبار ، آدم ، تنها کسی بود که دیده بود.

….بیچاره من

که گاهی گم می شوم بین اینهمه آدم ،

یادم می رود هویتم

یادم می رود آدم بودنم

بماند بقیه چیزهایش

…بیچاره تو

که مانده ای دودل

که من یا فلانی

یا فلانی دیگر و …. هزاران نقطه

تازه آخرش ،

من گم می شوم

و تو یکنفر دیگر را ،عوضی جای من پیدا می کنی!!

و بعد من ،یکنفر دیگر را جای تو

و بعد از طی مسیر ها و مسیرها

و روزها و سالها

و عوض کردن های پی در پی

باز هم را که می یابیم

تازه می فهمیم که آنطور که باید ، همدیگر را دوست نداریم

و باید

از هم جدا شویم

و بعد تو بین اینهمه حوا ؟؟!! میگردی دنبال یک حوا ؟؟!!

و من بین اینهمه آدم ؟؟!! دنبال یک آدم !!

مسخره اس نه ؟

گوشم را می گیرم و چشمم را

و آرام می روم یک گوشه

یواشکی زمزمه می کنم :

- کاشکی تو آدم بودی ،

منم حوا

هیشکی بین ما نبود ،

به جز

خدا….

 

نویسنده :؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390 ساعت 13:17 توسط باران |


دنیا تکنولوژی  علم==============>زندگی داره به چه سمتی میره ؟؟؟

گاهی فکر میکنم دنیا نمیتونه  تحمله این همه پیشرفت علم و تکنولوژی را داشته باشه و شاید یکباره بترکه  

بعضی وقتهای دیگه میگم بعید نیست از این بشر یه دنیای دیگه رو خلق کنند دنیای که نه توش تولد باشه و نه مرگ بلکه آدمها رو تولید کنند مثل مثلا ساختن عروسک های جورواجور

البته زیاد هم دور نیست

چند سال دیگه بچه ها چه توقعاتی از پدر مادرشون دارند خدا میدونه

البته دست خودشون هم نیست اقتضای دورانه

حالا چی شد که به این مساله فکر کردم ؟؟

امروز پسر ۴ ساله من بلند شده میگه: مامان

:جان مامان

:من تصمیمو گرفتم

:خوب چه تصمیمی مامان

:تصمیم گرفتم برم ژاپن زندگی کنم

حالا من چجوری................اینجوری

بله یه پسر ۴ ساله میگه میخوام برم ژاپن

حالا از اینا بگذریم میگه مامان من مگ میخوام

مگ چیه مامان ؟؟کجا دیدی ؟چه شکلیه؟

تو یه سی دی دیدم  قطعه های آهنرباییه  که وصل میشه به هم و باهاش ملکول میسازن

هیچی دیگه ما هم تو این شهر وامونده به هر مغازه ای سر زدیم بعضی هاشون که اصلا نمیدونستن چیه

اونایی هم که میدونستن چیه نداشتن  تا سر اخر تو یه مغازه ای ۱۰۲ تکشو ۱۷۰۰۰ تومان گرفتیم

آوردیم خونه حالا اقا برای من مدرس شیمی شده  شکل رو درست میکنه این مولکول بنزنه این یکی ملکول آبه.......... بخدا قسم من اول دبیرستان بود ملکول و شکل ملکولی رو یاد گرفتم  

نه جدا خودت فکر کن وقتی بچه ۴ ساله الان درمیاد از ملکول صحبت میکنه ۲۰ سال دیگه بچه به محض تولد باید  به جای گریه معادله حل کنه

نگو اشتباه میکنی چون یه نگاه اجمالی بندازی به بچه های دور و بر خودت و بچگی های خودتو یادت بیاری که اب دماغتو به زور میکشیدی بالا متوجه میشدی من چی میگم

به قول یکی از دوستام میگفت بچه که بودیم صبح یه قازی میگرفتن میدادن دستمون تا شب با همون سر میکردیم و تو کوچه خاک بازی و اب بازیو وگاهی وقتها لاستیک های به درد نخور  ماشینو  اونقدر میچرخوندیم و  دنبالش میگشتیم که شب فقط جسممون میرسید خونه  یه ربع قبلش تو کوچه خوابمون برده بود

بچه های این دوره هم ...

خدایا شکرت فقط یه وقت بعد ها این اتفاق افتاد نگی من نگفتما یادت باشه من پیش بینی کرده بودم

راستی یادم رفت بپرسم خوبی؟؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390 ساعت 13:17 توسط باران |


 

زیبا و شنیدنی از سیاوش سهراب

دانلود آهنگ

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390 ساعت 10:29 توسط باران |


باران

یه مسیر که از مبدا تا مقصدشو با بارون همراه باشی

چه عالمی داره

چشماتو ببند

فقط تصور کن

تو ماشین نشستی  بخاری ماشین روشنه و هوا عالیه   صدای خواننده مورد علاقت که داره آهنگ خاطره انگیزت رو میخونه تمام محیط ماشینو احاطه کرده  تنها صدایی که از بیرون میشنوی صدای بارونه که میخوره به بدنه ماشین و گاه گاهی هم بوق های مسافرهای دیگه در حال عبور از کنارت  با چراغ های مه شکن روشن ابراز وجود میکنند و یا پخش شدن ناگهانی اب بارون که به خاطر افتادن لاستیک ماشین های دیگه توفرو رفتگی جاده که پر از آبه پرت میشه به سمت ماشینت و یه صدای ناگهانی ایجاد میکنه یه وقت هایی هم حسادت اسمون به این همه محبت خدا با اون نعره های بلنده که رشته افکارت رو پاره میکنه  برف پاک کن ماشین مدام داره تکون میخوره و آب رو از رو شیشه جلو ماشین میزنه کنار تا بتونی راه رو  ببینی برمیگردی از بغل به صورت همسرت نگاه میکنی محو بارونه و گاهی زیر لب میگه خدارو شکر چه بارونی داره میزنه چشماتو برمیگردونی صندلی غقب رو نگاه میکنی پسرت فارغ از دنیا تو عالم خودش داره با اسباب بازیهاش بازی میکنه و با خودش حرف میزنه یه لحظه جریان زندگی رو لمس میکنی

همسرت و پسرت رو رها میکنی به حال خودشون تا از بارون بازی های کودکانه لذت ببرند  صندلی رو میخوابونی به حالت راحتی با یه کم جا به جا شدن راحت ترین حالت رو انتخاب میکنی و چشماتو اروم میخوابونی رو هم  و دل رو میزنی به دنیای فکر و خیال و غرق میشی تو رویا

روزهاتو مرور میکنی

خاطره هارو 

 با مرور هر خاطره شیرینی یه لبخند به لبت ناگهانی میشینه .

هر خاطره تلخی لاجرم بغض رو به گلوت هدیه میکنه

یه کم که به گذشته فکر میکنی متوجه میشی چقدر فرق کردی

چقدر بزرگتر شدی

چقدر ایده هات با قبل فرق کرده  زودرنجتر شدی کم توقع تر  ...

تنها چیزی که تغییر نکرده این حس بارونیته

این حس پر از عشق پراز بغض های  نخونده

تو با بارون زاده شدی

با بارون زندگی کردی

بزرگ شدی

دلت میخواد بزنی به دل بارون و خیس خیس از ته دلت تمام اون بعض های فرو خورده رو بایه فریاد هدیه کنی به بارون

دوست داری پا به پای آسمون گریه کنی ..

بلند شو حیف این جاده و این بارون این حال و هوا نیست که خوابیدی

این صداییه که از عمق افکارت میکشدت بیرون

باد سردی که از درز وا شده شیشه ماشین تو اومده یه چرخی رو صورتت میزنه و رد میشه خودتو جمع میکنی

چشماتو  که باز میکنی هنوز تو جاده ای و بارون هم با همون حال داره میزنه

کم کم دست گرم همسرتو رو دستات حس میکنی

چقدر امروز همه چی با هم جوره

 

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1390 ساعت 10:14 توسط باران |


سلام

من خوبم

به  قول یکی از دوستان مثل همیشه خوبم

اما تو باور نکن!!

امروز داشتم به این فکر میکردم گاهی وقتها گره دلت دقیقا بسته شده به یه اتفاق ساده

یه اتفاق ساده مثل یه حرف یه نگاه یه....

گاهی دلتنگیت فقط  با یه بار شنیدن اسمت از زبان کسی که دوستش داری  فراموش میشه

گاهی تمام غمهات با زل زدن تو نگاه یه نفر فنا میشه

گاهی فقط یه خاطره یه یاد تو رو حالتو بارونی میکنه

گاهی فقط یه صدای زنگ  یه افتادن شماره رو گوشیت میتونه زیر و رو کنه

امروز به این فکر کردم نیاز نیست دنیا رو داشته باشی گاهی وقتی یه نفرو داشته باشی دنیارو داری

امشب زدم بیرون

چه آب و هوایی داشت نم نم بارون و هوای خنک برای تن تبدار من مثل آبی بود رو آتیش

صورتمو  رو به آسمان که میکردم نشستن نم بارون رو صورتم مثل بوسه هایی بود شبیه یکی از اون اتفاقهای ساده که دلتنگی رو میگیره

 زیر نم نم باران فکر کردم چقدر بوسیدن خدا قشنگه

خدا منو بوسید به خنکای نم بارون

همین امشب

وای خدا چقدر خسته ام

باز فردا مسافرم

مثل تمام پنج شنبه ها

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ساعت 22:36 توسط باران |


این آهنگو خیلی دوست  دارم

خواهش میکنم با عشق تمام این آهنگو گوش کنید



عشق دیرینـ ـ سالار عقیلی

دانلود ـ Download

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 ساعت 8:33 توسط باران |


تعریف از شعرهاتون کار بیهوده ای هست. چون چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است.
ولی مسئله مهم اینه که اون کتابچه شعری که میگین دارین رو حداقل هفته ای یک شعرش رو تو وبلاگ برای منتظران و تشنگان و طرفداران پروپا قرص وبلاگتون بذارید.
عاجزانه خواهش میکنیم...!!!
امضا,

بال بال زنندگان وبلاگ شما



دوست خوبم سلام

از اینکه هستی تا تعریف های از سر محبتت باعث بشه کور سویی از ذوق هنری من پرورش پیداکنه  و تلنگری باشه بر احساس خفته ام خوشحالم

ولی این روزها درست مثل یک کلاف سردرگمم که یکی از سر شیطنت سرشو رها کرده  یا باید یکی باشه تا با حوصله بشینه  نخ به نخ کلاف رو مرور کنه تا یه جایی سرکلاف رو  پیدا کنه که این مستلزم وقت فراوان و حوصله زیاده  و یا اینکه گور پدره هر چی کلاف سردرگم  یکی  یه تیزی برنده مثل قیچی رو برداره ونخ  به نخ این کلافو ببره تا شاید هم خود کلاف از این اشفتگی نجات پیدا کنه  و هم صاحب کلاف 

دلتنگی های من  درست مثل نخ به نخ این کلاف سردرگم پیچیده  به هم

همین




+ نوشته شده در دوشنبه دهم بهمن 1390 ساعت 13:44 توسط باران |


صنما....

کفر پیچیده در آن زلف شکن در شکنت

گره خوردست غزل با مژه تیغ زنت

حوریا آنچه تو با آن قدحم میبخشی

می نابیست که اندوخته ای در دهنت

آن سیه خال نشسته به رخت ای گل ناز

طرح ماهیست که افتاده به دام بدنت

منه یعقوبی و تو یوسف کنعان منی

به دو چشمم بکش از روی کرم پیرهنت

طره مگشا و به جان آتشم از غمزه مزن

ره معراج من افتاده به قوس بدنت

طالعم سخت نشستست به چشمت صنما

یا به آغوش کشم یا بره از خویشتنت

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آذر 1390 ساعت 14:15 توسط باران |


این  دو بیت شعرو یکی از دوستان برای من تو پیام گذاشته بود خیلی خوشم اومد ازش برای همین دوست دارم بزارمش تو وبلاگ

 

درد يعني اينكه در درمانمان وا مانده ايم......

با هميم و ميرويم و باز هم جا مانده ايم....

باورش سخت است اما خوب ميدانيم ما.......

سخت تنها سخت تنها سخت تنها مانده ايم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 ساعت 11:40 توسط باران |


ان که بر بوم رخت ان نقش زیبا را کشید

چون قلم زد بر دو چشمت طرح دنیا را کشید

اسمان ماندست در یک حسرت بی انتها

زان که بر پیشانی ات اوج ثریا را کشید

نرگس مست دو چشم تو ز کوثر اب خورد

در غروب ناز چشمان تو دریا را کشید

تاب مشکین حلقه زد بر گرد ماه چهرت

در حصار شب چونان زلف چلیپا را کشید

ماه چون بر اب افتاد و قرین نقشی گرفت

جلوه اش در اب دید ابروی مهسا را کشید

نقطه جیم از جنون شب به یغما برده او

بر جمال روشنت خال فریبا را کشید

بوسه زد بر روی تو گل زان سبب لب شد پدید

در میان قاب لب ترکیب درسا را کشید

خواب را از هم گسست اندیشه را خاموش کرد

در پس لبخند پنهان تو رویا را کشید

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390 ساعت 23:29 توسط باران |


سالها مهری به لب داشت دلم

روزهایی همچو شب داشت دلم

رازهای دل زمانی فاش شد

خنده های دلکشش اغاز شد

بوسه های چشم او بر چشم من

لحظه های دیدن و شیدا شدن

روزهای انتظار و شور حال

لحظه های ناب ناب بی مثال

اندراین حال و هوا میزیست دل

گوییا از جنس خاکی نیست دل

یک شبی سرمست می از باده داغ

غوطه ور در عالم عشق و رفاق

در خیالم با نگارم عیش بود

بزممان با قدسیان هم کیش بود

گل رخش اینه مهتاب عشق

چشمهایش نور عالم تاب عشق

شهد گل بر روی لبها ریخته

خنده را با بوی گل امیخته

ابروانش تیغ از رو بسته بود

بند ایمانم ز دل بگسسته بود

لب به می می را به لب میزد همی

بوسه را با سوز و تب میزد همی

گه که دست در تار گیسو میخزید

گوشهایم ساز مستی میشنید

من در او او در خودش امیخته

همچو گل کز بوته اش اویخته

لحظه ای دستی به خوابم زد و رفت

اتشی بر التهابم زد و رفت

گفت دانی معصیت را کشته ای

دست بر خون حیا اغشته ای

انزمان که چشم بر او دوختی

اتشی بر خرمنت افروختی

خرمنت در اتش جهلت بسوخت

وای بر انکس که دل ارزان فروخت

خواب را از چشم مستم او ربود

 تا به خود باز اومدم او رفته بود

عهد بستم تا دل و دینم به جاست

عاشقی را اورم در راه راست

بنده حق باشم و شیدای او

 عشق و عقلم را بریزم پای او

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم شهریور 1390 ساعت 23:22 توسط باران |


اقا جان

مهدی ام

اقای من

امشب دلم بد هوای امدنت روکرده یا مهدی

منم و سکوت

منم و نیمه شب

امشب منم و تنهاییم

منم و هوای تو

کجایی مولای من؟ کجایی که ببینی اینجا کنج این ویرونه یه دل دیونه داره میزنه به سینه ...میزنه تا این قفس استخونی رو بشکنه و رها بشه رها بشه و فریاد بزنه

ام الیجیب یا بن الحسن ای عزیز فاطمه

مولا

قربون چشمات برم اقا قربون اون همه غریبیت

امشب هوای تو داره رو این سینه سنگینی میکنه مهدی جانم

دلم اتیشه

دلم خونه

دلم غم بارونه عزیز زهرا

امشب منمو این اوارگی تو کوچه های غریب دلتنگی

منم و بیقراری های هر غروب جمعه به عشق اومدنت

منم و ندبه های صبح انتظار

منم و کمیل های شب وصال

منم و دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی

منم و تمام اشتیاقم برای بوییدن بوی نرگست مولای من

چیز نمانده به نیمه شعبان به شب ولادتت ای منجی عالم

چیزی نمانده به صبح ولادتت

قدم بر دیگانمون بذار چشمهامونو صفا بده منجی عالم

یا مهدی بذار تموم کنی همه تاریکی ها رو

قربان قدمت

بذار پرچم سبز عدالتترو بگسترانی به عالم

جمکرانت بیقرار امدنت ماندست

یا ابا صالح قلب ز مین بد شکسته است از هر چه نا عدالتی و نامردمیه

صلحت رو فریاد بزن ای ماه غریب بی نشان

عدالتت رو فریاد بزن ای قایم ال محمد

فریاد بزن و دلتنگی هامونو بگیر

دستی بر بیکسی هامون بکش مولا

دستی بر تنهایی هامون ببر عزیز زهرا

نذار بدون دیدن رخت بمیریم

نخواه تو جمع پا برهنگان درگاهت نباشیم

نذار حسرت بودن در رکاب یارانت به دلمون بمونه عزیز زهرا

یوسف زمان

ای صاحب الزمان

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390 ساعت 2:16 توسط باران |


عزل چشمانت چه اسان به
سخره
 میگیرند
سالها دلدادگی
سفیر عشق
حافظ شیرین سخن را
و اوخ مژگانت
چه گستاخانه  ارش را
 به ستیز می طلبد

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389 ساعت 9:20 توسط باران |


میبینی

چنان برگ خزانی جا مانده
از پاییزم
زیر پای
عابر دهر
ناله خش خش گونه ام
نوازشیست
بر گامهای رهگذر شب
و پایانی بر سکوت
ظهور کن
دوباره
برویانم
و باز
زنده ام کن
تا نفسی چند
زیر افتاب چشمانت بیاسایم

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389 ساعت 9:19 توسط باران |


گاهی کسانی به یادمانند
که برای یافتنشان باید
باز گردی به خاطرات تلنبار شده
در انبار ذهن که خاک میخورندو
سالها
کسی
دستی به رویشان نمیکشد
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389 ساعت 9:13 توسط باران |


گاهی مجبوری
به حرمت عهدی که بستی
نگاهت را از چشمانی بگیری
که دنیایت  با یک نگاه او تمام میشود
چشمانی به وسعت خیال

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389 ساعت 9:11 توسط باران |


مهربانم ای خوب

روی حرفم باتوست

تو که بر اندیشه هر لحظه ام مهمانی

 لحظه ای چند بایست

یک نگاه این دل بیتاب مرا مهمان کن

 بگذار بغض چشمان ترم باز شود

تو رها گشتی در من

چون باد

 بر تن خسته  مجنون بیدی

 که توانش نیست بر قامت خود استادن

تو رها گشتی

چون موج

بر دل دریایی

که نهان دارد در خود

تکّه بشکسته فانوس قایقران پیر

تو رها گشتی در من

چون خواب

خواب ارزانی یک بوسه و یک خنده ناب

و من ساده دل  

شیفته و خام نگاهت

باختم گوهر دردانه خود

باختم جام بلورین پر از عشق و غرور

یک قدم اهسته بردار عقب

به گمانم زیر اوار حضورت له شد

تکه قلبی که به دنیا نفروشد

لحظه ای چند ز چشمان تو اواره شدن را

حال بگذار و برو

جای پای خاطرت را روی این قلب حزین

راستی

از دل خویش بپرس

میتواند خنده بر لبهای محزونی شود؟

یا امیدی بر نگاهی مظطرب؟

میتواند؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389 ساعت 23:49 توسط باران |